Adbrite

Your Ad Here
Your Ad Here
Your Ad Here
Your Ad Here

Wednesday, June 23, 2010

ایرانم ایرانم یارانم...

آنگاه که شمشیر پلید و اهریمنی خائنین پشت فرمانروای بزرگ تاریخ ایران را شکافت و شیرمرد کشورمان نادرشاه افشار را به زانو انداخت ، نادر با دست خون آلود خویش مشتی خاک به دست گرفت و گفت خاک ایران نادرها دارد ... فیلسوف خردمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : کجا دلبری زیباتر از "ایران" سراغ دارید ؟ معشوقی که هزاران هزار پیکر عاشق در زیر پایش ، تن به خاک کشیده اند .
آنگاه که نانجیبان خواستند سر نادرشاه افشار منجی ایران در هنگامه تاراج کشور را از تن جدا کنند او با صدای نحیف می گفت ایرانم ایرانم یارانم
یاسمین آتشی : متولد پنجم آبانماه 1338 در شهر نقده ، تحصیلاتش را تا پایان کارشناسی تاریخ ادامه داده است . عاشق سرزمین آبا و اجدادیمان ایران می باشد . سالهاست داستان می نویسد. اغلب حجم داستانهایش به نیم صفحه هم نمی رسد سعی کرده است نوشته هایش چکیده ایی باشد از پژوهش هایی که خوانده است از نوشته های باستان شناسان و تاریخ نویسان و همینطور مطالبی که در فولکلور عمومی وجود دارد بهره گرفته است .

در پنجاهمین سال زندگی اش مسئولیتی سخت را بر عهده گرفته است . هم اکنون رییس هیئت رییسه بنیاد جهانی ارد بزرگ می باشد . این بنیاد تخصصی است و پیرامون اندیشه ها و نظریات جهانی ارد بزرگ فعالیت می نماید

Friday, June 18, 2010

جامعه شناسي مواد مخدر

کیمیا خاتون, داستانی از شبستان مولانا,نویسنده: سعیده قدس ,چاپ اول : ۱۳۸۳ ,چاپ هشتم : ۱۳۸۵"دختر کراخاتون از همسر متوفایش محمد شاه ایرانی‌ است که پس از مرگ همسر به عقد ازدواج مولانا در آمده و و نا‌ دختری ‌اش را به زنی‌ به شمس داد
 
کیمیا خاتون عنوان رمانی است از خانم سعیده قدس که رابطه ی شمس تبریزی و مولانا را پس زمینه ی وقایع خود قرار داده. خود نویسنده در باره ی کتاب چنین می نویسد : " کیمیا خاتون دختر محمدشاه ایرانی و کراخاتون، زیباروی اکدشانی، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی درآمده بود، پس از ازدواج مادرش ساکن حرم مولانا شد و داستان حیرت انگیز زندگی وی بالمال نگاهی نیز به بخشی از زندگی واقعی، خانوادگی و به عبارت دیگر بعد انسانی حیات مولانا دارد، یعنی آن بخش از زندگی او که همواره در سایه ی عظمت ابعاد روحانی، عرفانی و فراانسانی شخصیتش به محاق فراموشی سپرده شده. از همین روی است که هرچند این رمان تاریخی برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی میباشد، سعی بسیار رفته تا واقعی ترین تصویر خیالی ارائه گردد." البته وقتی به این بخش از زندگی مولانا در کتاب پله پله تاملاقات خدا نوشته ی دکتر زرین کوب مراجعه کردم متوجه وفاداری رمان خانم قدس به وقایع تاریخی شدم. اما اینجا نویسنده با استفاده از راوی اول شخص همدردی و همراهی خواننده را برمی انگیزد و تعبیری ملودراماتیکتر و زنانه تر به دست میدهد و هرچند در جاجای کتاب اشاراتی به تعابیر عرفانی شمس میشود و حتی در دو فصل روایت داستان را به او میسپارد تا شاید تعادل برقرار گردد، اما تصویری که پیشاپیش و در نهایت از او عرضه میشود چنان او را نزد خواننده منفور میکند که تصویر عرفانی او را (که شاید ساخته و پراخته ی جامعه ی مردسالار ایرانی است) به کل مخدوش میکند. شمس این کتاب پیرمردی هوسباز و خانمان برانداز و توجیه کننده است که به ماری افسونگر میماند تا به عارفی فرهیخته. داستان از سه زاویه نگرش مختلف سود میبرد که یکی دانای کل و دوتای دیگر سوم شخص (کیمیا خاتون و شمس) هستند. خانم قدس از دیدگاهی روانشناسانه استفاده میکند که باعث آشنایی زدایی با داستان آشنای مرید و مراد میشود و ما را با زاویه ی خاکی تر این ماجرا آشنا میکند. داستان تلخ است اما داستان بسیاری از زنان دیار ما تلخ بوده و متاسفانه هنوز هم هست. به هرحال نگاه انسانی به شخصیتهای افسانه ای و اسطوره ای خود دیدگاهی تازه به خواننده میدهد..

Sunday, May 30, 2010

داستان دایی جان ناپلئون

من یک روز گرم تابستان دقیقا یک سیزدهم مرداد حدود ساعت یک و ربع عاشق شدم.تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها و بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم و یا یک چهاردهم مرداد بود شاید اینطور نمی شد.آن روز هم مثل هر روز با فشار و زور و تهدید و کمی وعده های طلائی برای عصر ما را ،یعنی من و خواهرم را توی زیرزمین کرده بودند که بخوابیم.در گرمای شدید تهرا

دستان دعا کننده

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از045سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.

اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند